
۱۹ دی
محمدرضا( ملقب به سامان)دل آرام
روز جمعه ۱۹دی ماه عصر بود که پسرم شنبه امتحان ریاضی داشت.خما ریاضی خوندیم.سامانذگفت اگه فردا تعطیل بشه شب میریم تظاهرات.غروب اعلام کردند مدارس فردا تعطیله.سامان قبل از رفتن روی پای عماد امضا زد که اون امضارو خانواده بردند تتو کردند.ما ساعت ۷از خونه خارج شدیم و بچه هارو بردیم منزل پدرم.سامان تو راه گفت من نمیام میمونم پیش بچه ها تو با خواهرت برو.دم منزل پدرم پشیمون شد و گفت منم میام.من و سامان و خواهرم و شوهرخواهرم راهی شدیم سمت میدون عدالت پردیس.ماسک هم داشتیم.میدون عدالت خبری نبود .ماشینو پارک کردیم و به سمت میدون امام خمینی رفتیم.سمت پاساژ بهاران شلوغ شد.همونجا موندیم.پراز گاز اشک آور بود.سامان شعار میداد و بعد گاز های اشک آورو سمت مامورا پرتاب میکرد.تمام کف دستش سوخته بود.به مردم کمک میکرد.قبل از اینکه تیر بخوره منو تو آغوشش گرفت و گفت خیلی دوست دارم.یه قدم باهاش فاصله داشتم صدام کرد زینب.برگشتم دیدم دهنشو بسته هی صداش کردم یهو دیدم از دهنش فواره خون زد بیرون.تمام تلاششو کرد نیفته زانوهاش هی خم میشد.منو با نگرانی نگاه میکرد.یهو با همون چشمایی که منو نگاه میکرد و باز بود افتاد زمین و تموم کرد.بردمش با مردم و شوهرخواهرم اون دست خیابون درمانگاه مهرجرد.تا بردم گفتند تموم کرده.بغلش کردم در گوشش گفتم نترس جانم زندگی تو در دنیا تموم شد و برو با آسودگی پرواز کن.چشمای قشنگشو خودم بستم و به چشماش بوسه زدم.من پیکرشو از درمانگاه فراری دادم و بردم منزل .یک روز تو ماشین نگهش داشتیم و بعد یک روز مجبور شدیم تحویلش بدیم و بعد اونا روز دوشنبه ۲۲دی پیکر پاک همسرمو با همه اون خونای خشک شده رو صورت و تنش تحویلمون دادن.برادرم در دماوند شستش.و ما سامانو ساعت ۸شب در روستای پدریم در روستای دشتبان روبروی چشمه اعلی به خاک سپردیم البته با حضور ماموران امنیتی.تمام مراسم ها از ما تعهد گرفتن و مارو اذیت کردند. سامان من با تمام آرزوهاش به خاک سپرده شد و جهانم خالی شد.
- سن
- 37
- شهر
- پردیس
- تاریخ
- 2026-01-09
- همه وضعیتها
- تأییدشده
روایت زندگی
روز جمعه ۱۹دی ماه عصر بود که پسرم شنبه امتحان ریاضی داشت.خما ریاضی خوندیم.سامانذگفت اگه فردا تعطیل بشه شب میریم تظاهرات.غروب اعلام کردند مدارس فردا تعطیله.سامان قبل از رفتن روی پای عماد امضا زد که اون امضارو خانواده بردند تتو کردند.ما ساعت ۷از خونه خارج شدیم و بچه هارو بردیم منزل پدرم.سامان تو راه گفت من نمیام میمونم پیش بچه ها تو با خواهرت برو.دم منزل پدرم پشیمون شد و گفت منم میام.من و سامان و خواهرم و شوهرخواهرم راهی شدیم سمت میدون عدالت پردیس.ماسک هم داشتیم.میدون عدالت خبری نبود .ماشینو پارک کردیم و به سمت میدون امام خمینی رفتیم.سمت پاساژ بهاران شلوغ شد.همونجا موندیم.پراز گاز اشک آور بود.سامان شعار میداد و بعد گاز های اشک آورو سمت مامورا پرتاب میکرد.تمام کف دستش سوخته بود.به مردم کمک میکرد.قبل از اینکه تیر بخوره منو تو آغوشش گرفت و گفت خیلی دوست دارم.یه قدم باهاش فاصله داشتم صدام کرد زینب.برگشتم دیدم دهنشو بسته هی صداش کردم یهو دیدم از دهنش فواره خون زد بیرون.تمام تلاششو کرد نیفته زانوهاش هی خم میشد.منو با نگرانی نگاه میکرد.یهو با همون چشمایی که منو نگاه میکرد و باز بود افتاد زمین و تموم کرد.بردمش با مردم و شوهرخواهرم اون دست خیابون درمانگاه مهرجرد.تا بردم گفتند تموم کرده.بغلش کردم در گوشش گفتم نترس جانم زندگی تو در دنیا تموم شد و برو با آسودگی پرواز کن.چشمای قشنگشو خودم بستم و به چشماش بوسه زدم.من پیکرشو از درمانگاه فراری دادم و بردم منزل .یک روز تو ماشین نگهش داشتیم و بعد یک روز مجبور شدیم تحویلش بدیم و بعد اونا روز دوشنبه ۲۲دی پیکر پاک همسرمو با همه اون خونای خشک شده رو صورت و تنش تحویلمون دادن.برادرم در دماوند شستش.و ما سامانو ساعت ۸شب در روستای پدریم در روستای دشتبان روبروی چشمه اعلی به خاک سپردیم البته با حضور ماموران امنیتی.تمام مراسم ها از ما تعهد گرفتن و مارو اذیت کردند. سامان من با تمام آرزوهاش به خاک سپرده شد و جهانم خالی شد.
شرح واقعه
روز جمعه ۱۹دی ماه عصر بود که پسرم شنبه امتحان ریاضی داشت.خما ریاضی خوندیم.سامانذگفت اگه فردا تعطیل بشه شب میریم تظاهرات.غروب اعلام کردند مدارس فردا تعطیله.سامان قبل از رفتن روی پای عماد امضا زد که اون امضارو خانواده بردند تتو کردند.ما ساعت ۷از خونه خارج شدیم و بچه هارو بردیم منزل پدرم.سامان تو راه گفت من نمیام میمونم پیش بچه ها تو با خواهرت برو.دم منزل پدرم پشیمون شد و گفت منم میام.من و سامان و خواهرم و شوهرخواهرم راهی شدیم سمت میدون عدالت پردیس.ماسک هم داشتیم.میدون عدالت خبری نبود .ماشینو پارک کردیم و به سمت میدون امام خمینی رفتیم.سمت پاساژ بهاران شلوغ شد.همونجا موندیم.پراز گاز اشک آور بود.سامان شعار میداد و بعد گاز های اشک آورو سمت مامورا پرتاب میکرد.تمام کف دستش سوخته بود.به مردم کمک میکرد.قبل از اینکه تیر بخوره منو تو آغوشش گرفت و گفت خیلی دوست دارم.یه قدم باهاش فاصله داشتم صدام کرد زینب.برگشتم دیدم دهنشو بسته هی صداش کردم یهو دیدم از دهنش فواره خون زد بیرون.تمام تلاششو کرد نیفته زانوهاش هی خم میشد.منو با نگرانی نگاه میکرد.یهو با همون چشمایی که منو نگاه میکرد و باز بود افتاد زمین و تموم کرد.بردمش با مردم و شوهرخواهرم اون دست خیابون درمانگاه مهرجرد.تا بردم گفتند تموم کرده.بغلش کردم در گوشش گفتم نترس جانم زندگی تو در دنیا تموم شد و برو با آسودگی پرواز کن.چشمای قشنگشو خودم بستم و به چشماش بوسه زدم.من پیکرشو از درمانگاه فراری دادم و بردم منزل .یک روز تو ماشین نگهش داشتیم و بعد یک روز مجبور شدیم تحویلش بدیم و بعد اونا روز دوشنبه ۲۲دی پیکر پاک همسرمو با همه اون خونای خشک شده رو صورت و تنش تحویلمون دادن.برادرم در دماوند شستش.و ما سامانو ساعت ۸شب در روستای پدریم در روستای دشتبان روبروی چشمه اعلی به خاک سپردیم البته با حضور ماموران امنیتی.تمام مراسم ها از ما تعهد گرفتن و مارو اذیت کردند. سامان من با تمام آرزوهاش به خاک سپرده شد و جهانم خالی شد.
روایت یادبود
سامانم قسم به لحظهای که چشمانت را برای آخرین بار بوسیدم، قسم به دستهای سردت که هنوز گرمایش را به خاطر دارم، قسم به عماد و دلسا که هر روز سهمشان از دنیا، دلتنگی توست، و قسم به عشقی که مرگ هم نتوانست از میانمان ببرد... تا آخرین تپش قلبم، نامت را زندگی میکنم. تو نرفتهای؛ در نفسهای من، در لبخند بچهها و در تمام عشقمان جاودانه ای.تا آخرین نفس، یادت را زنده نگه میدارم و راهی را که با خونت جاودانه شد، فراموش نخواهم کرد. آرام بخواب، عشق جاودانهٔ من؛ تو در قلب ما ادامه داری.سامانم تا ابد عاشقت میمانم.همسرت زینب